.comment-link {margin-left:.6em;} <$BlogRSDURL$>
Name:

Love Letters of Paniali; Letters from bottom of heart which are not easy to share. Maybe one day letters will be opened...

Thursday, June 29, 2006

زمانی برای مستی اسبها 

how to help a kid to grow up is one of the hardest job ever...



you think is hard to know what you want in your life? you think its hard to comunicate with ppl who has no clue? wat a bout dealing with some one and being responsible for some one who doesn't have clue, and think she knows every thing...

She is 17, you think its time for her to live for herself, you know you can't force her to do any thing or not do some thing.....


"S" beleive that one should not give her a choice.

"S" beleives that she is lying, I know some times she hides the truth.


"S" thinks she does anything so she can get her own way, "S" thinks we have eto be very ristrict so she knows, we know whats going on,
I think she should learn/ understand what is good or bad, ( If there is any thing such as good or bad)

"S" think its too early for her to Underestand. And to make a decision.
"S" thinks we have to tell her what she can do or she can not.







"S" beleives that she needs her parents to do parenting not being her firends..

I've heard that alot, That parent should be parent not firend...


When she screw up, "S" can guess where she went, what she did, what she is doing ....
The same thing that "S" finds out through his experiances and skills, She tells me through our firendship (all the time, or just some of the etime, I don't know...)


She asked me if she can buy some drinks, I told her she can do what ever she thinks its a right thing to do.
She did bought the drinks...

She wanted to take the drink to camp site, I told her she can have it only if she is staying at home.
.....

at 2 pass midnight, at a rainy rainy night, There was her firned throwing up at the back yard...






helping some one grow up is such a hard job.













She was asking me:

If I would beleive her ?


If I would love her unconditionally?
Comments-[ comments.]

Monday, June 26, 2006

بابا شما ها هم با اين جواب سوال دادن هاتون


خوبه توی پست پایینی نوشتم که سوال هام مال دکور نیست، و دنبال جواب هستم،
و اصلا جالب نیست وقتی جواب بهشون داده نمیشه!!!!

به این میگن"دوستان " و "جون هایی " که به خودشون اصلا زحمت نمیدن ببینند تو چی میگی

و فقط حرفی می زنند که رفع تکلیف شده باشه


بحث پایین در همان قسمت ادامه دارد
Comments-[ comments.]

Friday, June 23, 2006

روبروی آیینه می ایستد. اطاق خوابش همچنان به هم ریخته است. یک تخت دو نفره که فرو رفتگی
بالش ها، هنوز رد حضور دو انسان را بر روی آن نمایان می کند. هوا ابری است. پرده ی اتاق در نور خاکستری رنگ آسمان غرق شده است. سکوتی غمزده، سودابه را در تفکراتش فرو می برد که نمی داند از کجا سرچشمه گرفته اند. اما می خواهد بیشتر فکر کند. هر چند برایش دردناک است.
چشمش به قاب عکسی می افتد که فرهاد او را در آغوش فشرده است. عکسی کوچک با قابی چوبی در کنار لوازم آرایشش. عکس، خاطرات شیرین زندگی را به یادش می آورد.
موهای آشفته خود را شانه ای می زند. به رنگ لاک های دستش نگاهی می کند. هنوز براق اند و تازه. صورتی ملایم، همانی که فرهاد دوست داشت.
با خود لحظه ای اندیشید، چرا هر قدر بیشتر مطابق میل فرهاد زندگی می کند، اما فاصله میان آنها بیشتر می شود. او حالا کجای زندگی اش است و خودش کجای زندگی او؟
آسمان غرشی می کند. به تختخواب و جای خواب فرهاد نگاهی دوباره می اندازد. پس از پنج سال زندگی، نقشش چیست؟

صحبت های سمیه را به یاد می آورد. آخرین باری که او را دیده بود، تقریبا یک هفته پیش.
وقتی که خودش از سمیه خواسته بود تا در خرید مانتو، کنارش باشد. اما به یاد نمی آورد که چطور صحبت به آنجا کشیده شده بود. حالا که فکر می کند بند بند صحبت ها را می تواند به خاطر بیاورد.

- می دانی فاحشه ها چه جوری زندگی می کنن؟

- برو گمشو مسخره. فاحشه ها زندگی نمی کنن که

- پس چه کار می کنن؟

- بردگی.

خودش نفهمید که چه می گوید. اما سمیه وقتی داشت با دور دادن جا لباسی وسط مغازه، مانتو برایش انتخاب می کرد، سرش را جلو برد و نزدیک گوشش گفت:

- من خیلی ها رو می شناسم که بردگی شوهراشونو می کنن

سودابه لحظه ای درنگ کرد و بی اختیار گفت

- یعنی می خوای بگی اونا با فاحشه ها، هیچ فرقی ندارن

صدای دوباره ی غرش ابر، آسمان فکرش را به هم ریخت. دوباره به اتاقش خیره شد. در کنار میز آرایشش، یک تراول چک 20 هزار تومانی دید. کار همیشگی فرهاد بود. تقریبا اول هر هفته یا پول نقد یا چک مسافرتی کنار میز آرایشش می گذاشت و صبح بدون آنکه او را از خواب بپرداند از خانه بیرون می رفت. همه چیز بوی تکرار می داد. ماه ها گذشته بود و او هیچ چیزی از فرهاد نشنیده بود که بتواند احساسش را نسبت به خودش بداند. حتی در نزدیک ترین رابطه ها. بدنش را ور انداز کرد. همه چیز باب میل فرهاد بود. از آرایشش تا لاغر نگه داشتن بدنش.
سودابه آن روز حرف های سمیه را جدی نگرفت و فکر می کرد به خاطر مشاوره های خانواده ای که به بیمارانش می دهد، دچار برداشت های غرض ورزانه شده است. ولی نه، انگار او هم جزیی از خیلی هایی بود که سمیه از آنها حرف می زد. حس بدی به او دست داد. دوست داشت از این فکر خلاص شود و به جنبه های خوب زندگی اش فکر کند

دوباره خودش را در آیینه دید. چشمانش بی حس و نگاهش بی عمق و حتی صورتش هم برای خودش تکراری بود. انگار هیچ وسیله ی آرایشی، دیگر نمی توانست او را متقاعد کند، که می تواند در خود دگرگونی بیافریند. اما برای که باید این کار را انجام می داد؟
.
.
.
ساعت 9 شب، صدای پیچش کلید در ورودی آپارتمان را می شنود. فرهاد است. سودابه سلام می کند و او هم سری تکان می دهد. شام در سکوت دو نفره سپری می شود. سودابه تنها صدایی که می شنود، ترانه ای است که از ماهواره پخش می شود. ظر ف ها جمع می شوند. او به اتاق خواب می رود و فرهاد جلوی تلویزیون نشسته است تا برنامه های ماهواره را ببیند. هنوز در قاب کوجک اتاقش، در زیر نور ملایم چراغ خواب، خودش و فرهاد را می بیند که درآغوش هم لبخند می زنند.
صدای تلویزیون قطع می شود. فرهاد در اتاق خواب را باز می کند. در سکوت کنارش دراز می کشد. سودابه احساس می کند دست ها و نفس ها دیگر غریبه اند. احساس می کند، بدنش به مانند تکه ابزاری است که باید وظیفه اش را انجام دهد، باید در اختیار صاحب کارش قرار گیرد. مثل یک آچار فرانسه یا یک پیچ گوشتی در دستان یک مکانیک. دیگر هیچ احساس در بدنش نیست. گویی تمام توانش به تحلیل رفته اند. نگاهش را نمی تواند از قاب عکسش بدزدد. حس تحقیر بدی به او دست می دهد، نمی تواند ادامه دهنده ی رابطه ای یک طرفه باشد. برای اولین بار از او می خواهد تمامش کند. اما فرهاد پاسخش را نمی دهد و به کارش ادامه می دهد. صدایش را بلند تر می کند

-فرهاد، فرهاد، بسه دیگه. تورو خدا تمومش کن. من نمی تونم

اما انگار با دیوار صحبت می کند و التماس هایش چند باره تکرار می شود. فرهاد آنقدر ادامه می دهد تا ارگاسم شود. پس از لحظه ای درنگ، کنارش دراز می کشد. اما حالا پشتش را به او می کند و پتو را روی سرش می کشد. سودابه حتی بر نمی گردد تا فرهاد را ببیند. سرش را از او بر می گرداند و باز همان قاب عکس لعنتی جلوی چشمانش است. سودابه و فرهاد، لبخند زنان در شب عروسی.


بعد از پنج سال زندگی قانونی و شرعی، اما نمی تواند خود را از پاسخ به این سئوال، برهاند که:
«فاصله ی زندگی او با فاحشه ها، چقدر است؟»




زنستان


ایمان مظفری








لطفا نظراتتون رو حتما بنويسيد



۱-
آیا اگر مرد هستید تا حالا چنین رفتاری با " آشنایی" داشتید؟ تا حالا چنین حسی را داشتید؟

۲-
تا حالا شده فکر کنید رفتاری که بر حساب " ناز کردن" طرف مقابل میگذارید ، چنین اثری می تواند روی آن زن بگذارد؟

۳-
برای اینکه چنین حسی دست نده، آیا لازمه که در تخت از دوستت دارم هایی استفاده کنیم که باورشون نداریم؟


۴-
چه عاملی سبب می شود که کار به اینجا برسه؟

۵-
اينجا زن را تقصير کار می دانید ؟ اگر می دانید کدامین قسمت؟

۶-
اگر مردی نداند چگونه رفتاری رو در تخت داشته باشه ، می تونيم زن را فا...ه بناميم؟

۷-
بعد از کنار طرفتون برخواستن، در این رابطه باهاش صحبت میکنید؟ یا صحبت همه لذت را از بین میبره؟

۸-
اگر شما از حرکت خاصی خیلی خوشتون بياد و طرف مقابل ممانعت کنه، چه رفتاری پيش می گيريد؟ ( از خيرش می گذريد؟ قانع می کنييد ؟ تلافيش رو جای ديگر در مياريد؟ )
Comments-[ comments.]

Sunday, June 18, 2006

Don't appreciate it when i ask someone questions, and he/she doesn't care enought/pay attention enought to respond.

Don't appreciate it when some one ask questions while he/she doesn't care for the respond.


The Obvious pretend of caring, DOES LOOK VERY STUPID.








Seems like having an "imaginary enemy" is not some thing that just run in our foreign policy, but some ppl love to think there is some one who can be blame for all misery of thier life.



[The enemy who took advatnage of their trust and good hearts, and seems the role of this imaginary enemy is stronger when the person is living in the more isolated society]





i'm reading one of my mom's old book, "staying OK, by A.B and T.A. Harris"
"ماندن در وضعيت آخر، ترجمه اسماعيل فصيح"
this was one of the only book that i wouldn't get it at the time my mom used to read it!
so far i find it interesting.
Comments-[ comments.]
Happiness
Comments-[ comments.]
i could count a few people whose lives were more joyful only because of me.





much
Comments-[ comments.]
those people have all moved on", my walls keep telling me.







ado
Comments-[ comments.]
me, me,me...i,i,i...
get the f**k over yourself!






about
Comments-[ comments.]
i'm just not present,




i'm missing out on my life




nothing
Comments-[ comments.]

Saturday, June 17, 2006

در هوای سرد بعد از برنامه آگورا به سمت ماشینم می رفتم که دیدم یک نفر افتاده زمین و به نظر می آمد که نفس نمی کشید. به آمبولانس زنگ زدم. باران می آمد و سرد بود و این بنده خدا در شب با صورت به زمین افتاده بود. همه لباس هایش خیس بودند. وقتی که آمبولانس آمد، پارامدیک انگار که دارد منت می گذارد که آمده با رخوت گفت، " نمی میره. گداست!" گفتم "خب گدا باشد، آدم که هست؟ هر آدمی هم در این سرما و زیر این باران تا صبح می میرد!" پارمدیک زیر لب غری زد و رفت به سمت مرد سرخپوست که صورتش در گل افتاده بود. فکر اینکه شاید قبل از من آدم هایی از جلوی آن مرد گذشته بودند و بی تفاوت رد شده بودند حالم را بهم می زد. اگر فهم آدم ها از فضای شخصی و فردیت این است که ... چه بگویم والله. خلاصه تو را جدتان، اگر کسی را در حال موت می بینید جلو بروید و کمک کنید. فضولی نیست، بی ادبی هم نیست.

انسانیت است




فرنگوپوليس
Comments-[ comments.]

Sunday, June 11, 2006

so? 

نمی دونم چرا دوست دارم کارهای خلاف کنم بيام اينجا بگم.
دوست دارم يه کسی فکر کنه که ما هم بچه خلافيم......




میدونم،
هیچ کسی هیچ فکر خاصی نمیکنه،
دوست دارم وقتی وبلاگم رو مرور میکنم، یادگارهاش باشه، اون حس لبخند شیطانی، اون حس بابا ای ول خودم، برام زنده بشه،
یا حتی اگه طرز فکرم عوض شده باشه، بدونم که توانایش را داشتم که خط قرمزم را جابجا کنم







با اینکه بهش گفته بودم این موضوع رو به کسی نگه، وقتی وارد جمعشون میشم میبینم که همه صحبت ها راجع به منه، از تحسینی که توی چشم و صدای افراد می خونم حس غرور بهم دست میده، از مه مهمتر اینکه اینقدر براش این جالب بوده این کار، که به دوستهای صمیمیش گفته
:)

یکی از بچه ها میگه: عجب کاری کردیا ، ما هیچ کدوم چنین جربزه ای نداشتیم

"د" گفته : حتما عواقب کار رو نمیدونسته

گفتم: عواقب رو میدونستم، تمام مسئولیتش رو به عهده گرفته بودم

میزنه پشتم و میگه حسابی شیر مرد شدیا ، وقت زن گرفتنته ها


لبخند میزنم
Comments-[ comments.]

هنجار های مدرن و سنتی 

مسافر برکلی تعریف زیبای از هنجار های مدرن و سنتی ارائه می دهد



برخوردهایی که بر اساس تفکر و تصمیم گیری شخصی انجام شوند برخوردهای مدرن

و رفتارهایی که بر اساس الگو ها و داده های قبلی باشند را رفتار های سنتی می نامد
Comments-[ comments.]

گذشته، شیر حمام، آینده 

آخرین روز مسافرتمونه، چند روزی هست که منزل يکی از اقوام مهمان هستيم، تا يکی دو ساعت ديگه بايد حرکت کنيم ، مامان همه جارو تميز کرده و رفته آخرین دوش رو هم بگیره، انگار داره منو صدا می کنه؛ به به، شير حمام در آمده، واشر و سر پيچ و باقیه دل و روده شیر حمام دست مامانه، با مظلوميت نگاهم ميکنه ببين می توني درستش کنی؟
هیچ ایده خاصی ندارم
مامان از حمام ميره بيرون، مادر بزرگم جوری که من نشنوم به مامانم ميگه اين بچه که بلد نيست، مامان با اطمینان جواب میده؛ چرا. فیزیک خونده دیگه. دفعه اوله توی عمرم که می شنوم مامان رشته ام رو بدرد بخور محسوب کنه، بهم احساس غرور ميده، به خصوص که فردا روز مراسم فارغ التحصیلیمه ، راجع به مراسم حرفی به مامان نزده ام، یعنی کسی چیزی نمی دونه بجز یکی ،دو نفر، فکر نمی کردم اهمیتی داشته باشه، اونم بعد از این همه سال.
مامان میگه می خوای بری شیر حمام پایین رو باز کنی ببینی چه جوری کار می کنه؟
این پیچ اصلا جا نمیره، نمی خواهم با زور جاش بدم، اومدیم یه چیزی بشکنه اون وقت دم رفتنی هیچ جوری نمیشه توی مغازه ها دنبال شیر حمام گشت. یاد حرف عمو افتادم؛ چون این رشته رو خوندی حتما که لازم نیست توی این رشته کار کنی، این رشته فقط باید بهت کمک کنه که مسئله حل کردنت خوب شه، بتونی با دید بهتر نگاه کنی

باید با یه دید دیگه نگاه کنم . پیچ جان، چی کارت کنم که اینجا جا بشی؟

اگه بابا اینجا بود میگفت این همه سال درس خوندی یه پیچ بلد نیستی جا بندازی، دیگه پیچ رو از دستم گرفته بود و یه ثانیه ای جاش داده بوه یه جورایی با یه روشی که آدم میگه چه طوری به ذهن من نرسیده بود

چه جوری این پیچ میتونه جا بیفته؟ نباید بیشتر از این طول بکشه ، باید بتونم درستش کنم

اکی، اینم از پیچ، حالا نوبت این واشر ،فایده اکسپریمنتال کار کردن اینه که یاد میگیری
کار واشر چیه و کجا باید جاش بدی.ببینم حالا اگر شیر باز بشه آب ازش درست میاد؟

مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی

قربون دست خودم بشم، میدونی عشقش این تناسب زمانیه با فارغ التحصیلی، شیر حموم هیچ ربطی
به فیزیک نداره ها، اما این حسی که این همه درس خوندن یه نتیجه ای میتونه بده خوبه


مادر بزرگم کنار صاحبخونه نشسته با ایما واشاره ازم می پرسه چی شد؟
چشمک میزنم.
Comments-[ comments.]

دکتر ب و آمپول 

When I was in grade 7-8 my friends used to call me Dr.
I don't know why they called me that, while I didn't like biology at all.


couple of years later, as an experience I volunteered in a dentist office to check out what’s exactly going on, I remember every time the dentist was using a needle i was feeling the pain, Although because I had my teeth done, I knew the pain I was feeling is much more than what the patient is going through, But I couldn't help myself avoiding that imaginary pain. I was thinking no way I want to go through this for the rest of my life, and I change my major at school...


2 days ago, with no preparation and no experience in advance a nurse asked me to give someone her needle. It was ok, till I asked the nurse about air bubble and she said don't worry about it, you can give the patient the air bubble too. That saying remind me of those prisoners who were killed by air needle.
The air bubble, The fact I didn't know how much extra pain the patient might go through beacuse I'm not a professional, made met dizzy.
I wished i could have tried it on my self, instead of some one else, so by trial and error i would have find out the most painless way, and also i wouldn't need to take any responsibility for air bubbles.



Day after, when I gave the needle I asked again about the air bubble and the nurse told me beacuse the bubble is small and I'm giving it inside the tissue and not in the vein, every thing would be ok.

Today I gave the needle with no supervision, with no worry.
The patient supposes to get the needle for the next 20 days, at the same time. I can't make it for 3 days, but seems every body else is so affraid of doing so...
Comments-[ comments.]

من و ن 

من: پاشيم بريم يه کاريم کنيم

ن : می خوای بريم سينما ؟


من: نه سينما رو همه جا میشه رفت، یه کار جالب بکنیم

ن: می خوای بریم سوار هلیکوپتر بشیم؟


من: سوار هلیکوپتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ن: کیف میده ها


من: مممممممم، نه، من کلی توی هواپیما بودم تا امدم اینجا، اینم شبیه همونه



ن: می خوای این دورو بر را نشونت بدم؟


من: باشه، بریم با ماشین دور بزنیم






چند روز بعد:


ن کلی پول خرج کرد تا گواهینامه خلبانیش را بگیره :.....

من : ن مگه خلبانی بلده؟؟؟؟


آره، معمولا وقتی مسافرت هم میره یه جت می گیره، با اون جت میره :.....

!!!!!!!!!!!!!!!!!! : من
Comments-[ comments.]

Thursday, June 01, 2006

تنهایی مکان نمی شناسد زمان نمی داند همه جا با ما هست. چیزهایی می آید چهره اش را می پوشاند تا وقتی کسی به ما نگاه می کند آن را نبیند
تنهایی دیروز و امروز نمی داند همیشه با ماست . آدمی تنها به این دنیا می آید و در تنهایی هم از این دنیا می رود. در این میانه خود را با چیزهایی خوش می کند تا تنهایی اش را فراموش کند
تنهایی من و تو نمی داند. صدا و سکوت نمی داند. تنهایی همین است که می بینیم
کسی از تنهایی به داستان روی می آورد. کسی شعری می سراید. کسی عاشق می شود و کسی انسان می کشد
کسانی این تنهایی را دوست دارند کسانی از آن گریزانند. وسیله ها متفاوت است.
کسی خود را به بستر سکس می اندازد و کسی خود را به دام مواد. کسی سیگار دود میکند و کسی کاغذی سیاه می کند. کسی ورزش می کند. کسی می رقصد. کسی ساعتها بین آدمها پیاده می رود. کسی سفر می کند و کسی کار می کند شب و روز.


ستگین
Comments-[ comments.]
friend

friendship

some one who wants to hear from u

some one who care



is really important in life

really
really
really





going to the best places, having the most expensive ones,
would not be as joyful as spending time with a good friend




Missing Zimmy, Maryam, Shahin
Comments-[ comments.]
Whats your name?
......

Whats your mommy's name?
....

Whats your daddy's name?
....

Whats your firends name?
.....

What is Dady's car?
Jaguar
Comments-[ comments.]
3 years ago:

Such a stincky car, I can't beleive a "doctor" would have a car like this...



Now:

such smell, I can't beleive a doctor would be this "cool"....
Comments-[ comments.]
Weblogs I love to read:
  • خانم فاطی ترابی
  • دختر ارديبهشتي
  • سرزمين آفتاب
  • Perston
  • Ananita
  • فرنگوپوليس
  • خورشيد خانم
  • مسافر برکلي
  • صندوقخونه
  • خانم احمدنيا
  • من و بابک
  • دلتنگستان
  • غربتستان
  • سوسکی
  • دلشدگان
  • قاصدک
  • ساتگين
  • عاقلانه
  • آتشدان
  • شرمين
  • نيلگون
  • ناگهان
  • رهايي
  • آبنوس
  • کوچی
  • ساقي
  • ادمها
  • کوزه
  • نینا
  • Links:
  • mah-mag (Magazine of Art and Humanity)
  • Orkideh Behrouzan Poem
  • Free thoughts on Iran
  • Philosophy
  • 40cheragh
  • Maghalat
  • History
  • Photo blogs I like:
  • Dutch-photojournalism
  • Zohreh Soleimani
  • nocturnalimages
  • Rootoosh Bashi
  • Ami Vital
  • Sourena
  • Nader
  • Mim
  • Firends who update once in blue moon:
  • Only If YOU want
  • Nooshi va joojehayash
  • Chegoone zan shodam?
  • me and my taxi
  • Ali Mostashari
  • Kale khar
  • Neyzan
  • Daria
  • Hasti
  • Danial
  • Khoda
  • گل‌خونه
  • گوشه
  • This page is powered by Blogger. Isn't yours?